|
ادبیات
|
زمان گذشت
وآرزوها دردل رویا ماند
و رویا کابوسی شد دردل شبهای تاریک
زمان می گذرد
و مرا در تاریکی رویا می برد
چرا نگذاشتند که بخندم؟
شاید رویای من همان خنده بود
زمان گذشت
وآرزوها دردل رویا ماند
و رویا کابوسی شد دردل شبهای تاریک
زمان می گذرد
و مرا در تاریکی رویا می برد
چرا نگذاشتند که بخندم؟
شاید رویای من همان خنده بود
که حذر کن از این عشق که این دام بلاست
من ندانستم که شیطان هم به فکر بنده هاست
باز از کج خلقی خود نفی کردم تا بسوزم از این داغ بلا
۳/۶/۱۳۸۵
گفته بودم که شبی ابلیس جهان را دیدم
او به من گفت حذر کن از این عشق که این دام بلاست
من بدو گفتم حذر از عشق ندارم
اما دریغ
این سرای مهر وکین گوش نداد
سوخت و تلی جز خاکستر نماند
او مرا لیلی خود خواند
او مرا زیبای خود گفت
او مرا ستارهای در آسمان دید
من که غرق در عشق بازیهای او
گم شده در رویای وصل او
ناگهان دیدم
دری کوبیده شد
صبح شد
بی گمان مجنون نبود
رویایی تلخ بس شیرینی بود.
روزگار با من چه کرد
او مرا سر گشته عشقی چو فرهاد آواره کوه و کمن.
۳/۶/۱۳۸۷
سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز زندگی عاشق با تو بودنم
روشنترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت
تو ماند گاری در دلم می دانمت می دانمت
ای همه وجودمن نبود تو نبود من
شمعها را که ساخته بودم با سوختن خود
کدام باورها را از زندگی برای من روشن کرد
و کدام لحظه های تاریک را نمایان ساخت
لحظه های بی تو بودن در کنار عکسهایی که
جز خاطراتی نبود
در ابتدای سکوت خلوت تنهایی
آخرین شمع را هم روشن می کنم
که باز به خاطرات عکسهایم بنگرم
مرگ تدریجی شمع و آخرین شعله های سرکش آن
هم دیگر نمی تواندچشمهای مرا که بدون آن یارای
دیدن ندارد را باز نگه دارد
چون تا صبحی دیگر جز جسمی که تمام خاطرات
را با خود می برد چیزی نمانده
می روم
می روم به امید فردایی؟
می روم به راهی؟
می روم تنها
می روم
می روم بی دل
دل می خواهد
جسم می گذرد
دل لبریز از عشق
جسم تمنای گذر
چشم میکوشد
چشم می پوید
ولی غمین
ازاین فاصله
فقط می گرید
اما من می روم
گفت وگوی با خدا
در رویا هایم دیدم با خدا گفت وگوی می کنم. خدا پرسید :پس تو می خواهی با من گفت وگو
کنی .من در پاسخ گفتم :آخر وقت دارید. خدا خندید و گفت :وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟ پرسیدم :چه چیز بشر شما را سخت متعجب
می سازد ؟خدا پاسخ داد :کودکی شان . این که آنها از کودکی شان خسته می شوند ،عجله
دارند که بزرگ شو ند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند...
این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست
می دهند تا دوباره سلامتی بدست آورند.
این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی
می کنند و نه در آینده.
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که
هرگز زندگی نکر ده اند.دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم ومن دوباره
پرسیده به عنوان پدر می خواهی کدام درس های زندکی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،همه کاری که
می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند .
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه
طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها
طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزندثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،بلکه کسی است که به کمترین ها
نیاز دارد
بیاموزندکه آدهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان
را نشان دهند،
بیاموزندکه دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
بیاموزندکه کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ،بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم آیا چیز دیگر هست که دوست
دارید بندگانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط این که بدانند من اینجا هستم ،همیشه
شاید که نگاهم عوض شود
امید را جایگزین احساس می کنم
شاید که گذشته چراغ راه آینده شود
در سکوت خلوت خود می مانم
شاید که باور کنند که من بودم
به آینده می نگرم
شاید که زندگی راهنمایی دگر باشد
به خوشبختی می اندیشم
شاید آن باشد
آنچه را که سرنوشت از من دریغ کرد
تو بگو
پا همان جایی می رود که دل می رود؟
چه خوش بودم در شبی که ثانیه هایش به سرعت می گذشت
نمی دانم تازیانه ها چگونه بر تنم نشست
اینچنین مرا شکست
گرمای اولین قطره بر گونه ام نشست
و با خود گفتم ای خدا
فقط برای تسکینش این قطره ها
کافیست
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
چون که تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
معنی بر خورد های سرد را
غنچه گل جوانتر از گل دیروز است گل دیروز باران و تگرگ دیده گل دیروز قیچی باغبان را چشیده
حال که دیگر آخرین روزهای زندگی اوست چند صباحی هم گلدان جای اوست
عشق سنگ شده هیزم خاکستر شده ای ایست که دیگر شعله ای ندارد
بر افروختن خاکستر لحظه ای گذرا ست چه زود خاموش میشود اگر هیزمی نباشد
عشق را اشتعال ایست تا روشن بماند
کنده ای می خواهد که آرام بسوزد
چگونه مرا دیدی ؟ که اینچنین هراسیدی
من که بودم پروانه ای رنگین بال؟
من که بودم خاری بر گل؟
به که گو یم که نیستم
که هستی جز نیستی
نیست برایم
رسوای جهانم
نیستیم گر نباشد
هستیم
بی معناست
من بالای ابر های خیال گمشده ام
من سر آغازیک قصه بی پایانم
من در این وادی عمر گذران
به چه ره می پویم
به رهی چون نفس است و شهوت
به رهی چون قفس است و قسمت
من همان رهگذر بی مقدار
به ره وصل خیال در راهم
من گمشده ام
خیال رویا های سرد
آه ای نفس
یاری کن
تابا خیال خام لحظه ای زندگی شیرین شود
یادم است محکوم شدم به حبس ابد
گفتم جرمم چیست؟
گفتند نگاه عاشقانه
گفتم من در زندان زندگی محکومم که بپذیرم که نباشم و نبینم؟
گفتند سنت وفرهنگ این ماده را گقته
گفتم پس چگونه من من باشد؟
گفتند تو دیگر من نیستی
گفتم آخر پس قلبم چه می گوید؟
گفتند قلبت فقط باید بتپد نه عاشق شود
گفتم پس چشمانم چه؟
گفتند چشمانت را ببند و بخواب
گفتم خواب ؟ خواب از من گریزان است
گفتند تو گناه کاری
گفتم گناه من چیست؟
گفتند شرمت باد عشق می ورزی محبت می کنی دوست داری باز بگوییم!
گفتم نه کافیست
می دانم باید سنگ شد در رودخانه حیات
غلطیدبسوی مقصدی نا معلوم
گفتند وقت دادگاه تمام است حکم را اجرا کنید
بریدن زبان بستن چشم پر کردن کاه در سینه
گفتم آماده ام چون هنوز می توانم فکر کنم!
عشق زیباست
رنگش قرمز است
دیدم نه
سیاه هست
دوباره گفتم
عشق زیباست
رنگش سبز است
دیدم نه
سیاه هست
عشق چه رنگیست؟
تو نیز می دانی؟
هر آنچه مرا نکشد قویترم خواهد ساخت
در خواست از خدا لطف است
اگر بپذیرد نعمت است
اگر نپذیرد حکمت است
التماس به خلق خدا ذلت است
اگر بپذیرد منت است
اگر نپذیرد خفت است
پریوش
درخت تنومندم شاخه های ظریفی داشت
شاخه ها نازکند
باغبان برای زیبایی درختش شاخه هایم را چید
راه آب برای سیر شدن سبزه ها کافیست
در خاطرم ماند
شاخه های زیبایم
قشنگترین لحظه های زندگی
عمر شاخه هایم کوتاه بود
یک بهار
باز در خلوت خود ماندم وتنهایی
قشنگترین اتفاق
زشت ترین حادثه هست
بهار دوباره می آید
ولی این بار تنه ام خشکیده است
سازم شکسته
لبهایم فرو بسته
چشمهایم خسته
باز با سازم زدم
نالیدم
گریستم
سازم برایم خواند
تنها باش با من
من شکسته
شکسته بند دل توام
امشب قراری نیست
امشب سخنی نیست
راه شب طولانی ست
راز شب جدایی ست
امشب سخن از چیست؟
راز شب!
من بین بد وبدتر
بد را گرفتم
بسوی خوب رفتم
باز خوب بد شد
باز بد را گرفتم
بسوی بد رفتم
بد بدتر شد
باید بود
باید ماند
باید دید
باید سوخت
من بودم ماندم دیدم سوختم
حال می روم
تا نباشم نبینم و نسوزم

هنوز گرداگرد خانه به کمین ست
نکند
شبحی رد شود و نگاهی به باغچه حیاط ما کند
گل سرخ را که چید
آن زمان که دیوار ما شکست
گل یاس خشکید
بلبلان رفتند
وقتی که مادر دیگر مرا صدا نکرد
شاه پسند ریخت
وقتی پدر بسوی آسمان پرید
من نیز از یادها رفتم
وقتی که دیوار شکست
ای خواب
آرامشی در توست
که هیچگاه
هیچ کجا
نیا فتمش
خود را از من
دریغ مدار
و بر من بتاب ای خواب
تو بینایی
تو میدانی من ماه را چگونه می بینم؟
تو میدانی من گل را چگونه می بینم؟
ماه من به روشنی ماه توست
گل من به زیبایی گل توست
حس من غریب است
حسم را نمی دانی
میدانی
تو بینایی
